شعر

اشعار کرامت

ضریح عشق

ای سلام گرم خورشید از فراسوها به تو

شب پناه آورده با انبوه شب بوها به تو

بغض خود را ابرها پیش تو خالی می کنند

از غم صیاد می گویند آهوها به تو

ای ضریحت عشق! از هر لذتی شیرین تر است

لحظه ای که می رسد دست النگوها به تو

چون کبوتر دست برمی داشتند از رسم کوچ

فکر می کردند اگر روزی پرستوها به تو

نسخه درماندگان است آب سقاخانه ات

ای که دارد بستگی تأثیر داروها به تو

نغمه نقاره یک سو، یک طرف هوهوی باد

 من دلم را داده ام در این هیاهوها به تو

سیده تکتم حسینی

بانوی شفاعت

به دست آورده ام اینجا بهشتی را که گم کردم

مسیر عاشقی را، سرنوشتی را که گم کردم

مقیم این حرم روزی بزرگی می کند نامش

که این جا کودکی ها کرده اند آیات عظامش

که این جا دورم از خویش و جهان دیگری دارم

به هر صحن و رواقی، حس و حال بهتری دارم

صدای جبرئیلم، غرق در آواز قرآنم

نفسهایم پر از وحی است وقتی در شبستانم

تلاطم می کند در سینه ام این حس دیرینه

که خاک خلقتم بوده غبار صحن آیینه

چنان لبریز از شعرم کنار حجرہ پروین

که هر بیتی که بر دیوار دیدم، کرده ام تضمین

سراپا آتشم وقتی به گنبد چشم می دوزم

زیارتنامه ام اشک است و چون خورشید می سوزم

به خلوت می نشینم با خدا، در حیرتم اینجا

پرم از عبد بودن، غرق شور و بهجتم اینجا

  من اگرچه بندگی را به خدا رسانده باشم، همه بنده ام خدایا به تو می رسد خدایی

نمی بخشم به عالم حال شب های زیارت را

که روزی، روزی ام گرداند این بانو شفاعت را

چه بانویی که صبح صادق از فجر طلوعش گفت

رضای بندگی نیز از خشوع و از خضوعش گفت

چه بانویی؟ که قدرش چون شب قدر است نامعلوم

که خواند این عصمت صدیقه را، معصومه اش معصوم

چه بانویی که دارد اسم و رسم و صبر زهرا را

که روشن کرده فانوس مزارش قبر زهرا را

غبار چادرش را خاک کوه طور می سازند

به هرجا سایه اش افتاده بیت النور می سازند

 تمام لطف این دنیاست در همسایگی با او

بهشت این جاست، اینجا که قیامت کرده این بانو

 به دست آورده ام اینجا بهشتی را که گم کردم

 مسیر عاشقی را، سرنوشتی را که گم کردم

سید محمد جواد میرصفی

نوای نقاره ها

هلا دریا! چه راحت پر کند عشقت سبوها را

چه راحت می پذیری در خودت این خرده «جو»ها را

تو را هرکس که پیدا می کند، گم می کند خود را

تمنای تو شیرین می کند این جست وجوها را

تو آن دست پر از مهر خدا در آستین هستی

که دستانت برآورده ست عمری آرزوها را

تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند

مصفا می کند حال و هوایت خلق وخوها را

اگر بازار رمالان شهر از سکه افتاده ست

تو بر هم میزنی قول و قرار پیشگوها را

چه نوری داده زیر سقف ایوانت نمازم را

چه شوری داده حوض صحن جمهوری، وضوها را

اگر هر بار عهدم را شکستم با تو، می آیم

دلم گرم است پاسخ می دهی بی چشم و روها را

  شعری زیبا از زبان استاد شهریار

بگو نقاره ها را تا به سازی تازه بنوازند

که پاسخ داده حضرت بر سلامم «أدخلوها» را

سعید تاج محمدی

امتیاز شما به این مقاله

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 − یک =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا