شعر

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم

و هم حضور تو را بیشتر نمی خواهم

اگرچه حرف توقف به دفترِ من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

تویی که از منِ پنهان من خبر داری

کسی که نیست مرا باخبر نمی خواهم

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنرشناسم و شِبهِ هنر نمی خواهم

بخواه تا اثری باز جاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر نمی خواهم

به عمر یک غزل «حافظانه» با من باش

فقط همین و از این بیشتر نمی خواهم

بی تر همیشه کوه مرا تشنه می کند

سنگین تر است از نفس من هوای کوه

حس می کنم که له شده ام زیر پای کوه

بی تو همیشه کوہ مرا تشنه می کند

فرق است در زلال تو و چشمه های کوه

در دره ای که عطر تو از آن گذشته است

این هق هق من است و یا های های کوه؟

سنگ است و با تلنگر غم خرد می شود

این شعر را چگونه بخوانم برای کوه؟

پژواک اگر نمی شنوی زخمه ای بزن

بغض مرا، که قفل زده بر صدای کوه

از قله ام بخوان که مرا باز بشنوی

از هر کجای دره و از هر کجای کوه

محمد علی بهمنی

امتیاز شما به این مقاله
  شعری زیبا از زبان استاد شهریار

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × 3 =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا