شعر

ساقی سرمست

جام بگرفته اباالفضل ز ساقیِّ الست
شد سراپا همه از شورِ برادر سرمست

با لب تشنه روان شد به لب آبِ روان
اشک از چشمْ روان، تیغ به کف، مَشک به دست

آتش عشق چو بر زادهٔ حیدر افتاد
عین آتش به صف کفر زد آن را بگسست

فخر بر جمله سماوات کند عالم خاک
چون به آن آبْ چنین آتشِ سوزان پیوست

بزم با رزم که دیده است چنین پیوسته؟
یا که دل‌دادهٔ شمشیرزنِ باده‌پرست؟

پسرِ ساقی کوثر بُد و سقا و عطش
کرد پُرآب لبِ مشک و لبِ خویش ببست

به خودش گفت که این آبِ حیات است ولی
هستی من ز حسین است چه می‌خواهم «هست»

با لب تشنه برون آمدی از شطِّ فرات
ناگهان گشت مواجه به دوصد روبهِ پست

خود بزد بر صفشان با رجز آن شیر خدا
بشکست آن صف کفار و از آن حصر برست

لیک چون غدر نمودند به آن فارِسِ عشق
در رهِ عشقِ حسین داد دو چشمان و دو دست

همهٔ همّ و غمش گشته خلاصه در مشک
غایتش آن لب خشکیده و خونین جگر است

آری عباس در آن صحنه نمی‌کردی حس
آن همه تیر که بر دست و سر و پاش نشست

«آن‌چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر بادهٔ مست»

وای زان لحظه که در صحنهٔ آکنده ز عشق
حرمله تیر هدفدار رها کرده ز شَست

گرچه آن تیر فرود آمده بر سینهٔ مشک
گوئیا آمد و خود سینهٔ عباس بِخَست

اول آن تیرِ جفا مشکْ تهی ساخت ز آب
وز پی‌اش روح ز جُسمانِ اباالفضل بِجَست

  اگر آدمی شریف است به جان آدمیت

چون که شه دید برادر که چنان افتاده
گفت: «بیچاره شدم من کمرم نیز شکست»

دید آن ساقیِ عطشان که چنین رفته به خواب
«گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟»

دیده بر هم منه ای پشت و پناهم عباس
که به خیمه نگران بهر تو دهها دیده‌ است

قاسما کرده خدا باب حوائج عباس
گرچه از آب و از آن جهدِ خودش طَرْف نبست

قاسم کاکایی

امتیاز شما به این مقاله

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 − 13 =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا