داستان و حکایت

لو رفتن جاسوس

لو رفتن عملیات

اگر این نامه به دست دشمن می رسید، پیروزی ممکن نبود و نقشه ها لو می رفت.
آن دو وقتی فهمیدند، سوار بر اسب شدند و شتابان به راه افتادند و به سرعت تاختند.
در بیابان به جاسوس رسیدند و مانع حرکت او شدند.
– نامه کو؟
– کدام نامه؟- خود را به آن راه نزن! همان نامه که حاطب به تو داده است.
– حاطب کیست؟ اشتباهی گرفته اید آقا!
– نه! هرگز! زبیر! بیا اسباب و اثاثیه اش را بگردیم!
آن دو مرد با دقت و حوصله گشتند، اما هر چه جست و جو کردند، چیزی نیافتند.
– علی! بیا برگردیم! این زن بیچاره چیزی به همراه ندارد. لابد اشتباهی شده است.
اما دوست زبیر با لحنی جدی و مردانه گفت:
– هرگز! رسول اکرم راست گفته است و نامه حتماً نزد این زن است.
بعد شمشیرش را از غلاف بیرون آورد و با صدای بلند به زن گفت: نامه را بیرون می آوری، یا بدن و لباست را جستجو خواهم کرد!
زن که جدیت و سماجت او را دید، گفت:
قدری دورتر بایستید!
بعد دست به موهایش برد و نامه را بیرون آورد.
نامه را گرفتند و به راه افتادند.
زبیر رو به دوستش کرد و گفت: احسنت! من کاملاً ناامید شده بودم، اما تهدید تو کارساز شد. راستی از کجا اینقدر مطمئن بودی؟!
علی (علیه السلام) نگاهی به زبیر انداخت و با لبخند گفت:
من ایمان دارم که پیامبر هرگز دروغ نمی گوید و هیچ وقت اشتباه نمی کند. من بزرگ شده اویم و هرگز از او کار بیهوده ای ندیده ام.
زبیر پرسید: راستی مخاطب نامه کیست؟ او از کجا فهمید که حاطب این زن را برای جاسوسی اجیر کرده است؟
امام علی (علیه السلام) جواب داد:
زمانی که رسول الله تصمیم به فتح مکه گرفت، برای غافلگیر کردن دشمن، دستور حرکت داد، اما مقصد را به هیچ کس نگفت. حاطب که یکی از مسلمانان است، مطلب را فهمید و نامه ای به سه نفر از سران قریش نوشت و آن را به این زن – ساره – داد. خدا هم از طریق وحی پیامبرش را با خبر ساخت[1]

  عقاب

آیت الله سبحانی فروغ ابدیت ، ج2، ص318 .

 

 

 

امتیاز شما به این مقاله

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

19 + پانزده =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا