معرفی کتاب

معرفی کتاب احضاریه

با پایان امتحانات و شروع یک تابستان داغ دیگر، فرصتی مناسب برای مطالعه کتاب خوب، زیر باد کولر و در روزهای بلند تابستانی می چسبه. کتاب “احضاریه” از سوی نشر «اسم» منتشر و روانه کتاب فروشی ها شده است:

در یک نگاه

 احضاریه، در قالب اثری دینی در رفت و برگشت بین گذشته و حال، روایتی از زندگی یک روزنامه نگارِ نویسنده است که برای سفر به کربلا نه دعوت که احضار می شود. علی مؤذنی نویسنده این اثر ۲۶۰ صفحه ای، برای نگارش آن سه سال زمان صرف کرده است که در آن از رخدادهایی مانند زیارت و آیین راهپیمایی عظیم اربعین برای نقل داستانی از زندگی حضرت زینب (س) بهره برده است. راوی داستان، روزنامه نگاری است که به واسطه اصرار و پیشنهاد یکی از دوستانش، راهی سفر کربلا می شود و در حین مقدمه چینی برای این سفر است که خوابی عجیب توسط خواهرش دیده می شود که به سفر او ارتباط پیدا می کند. همین خواب و تلاش خواهرش برای همراه شدن با برادر در این سفر، ماجراهای رمان را به پیش می برد. علی مؤذنی نویسنده ای است که به صورت جدی و مستمر پیگیر کار داستان نویسی در سه دهه گذشته بوده است. وی خالق آثار داستانی خاطره انگیزی چون  «نه آبی نه خاکی»، «ملاقات در شب آفتابی»، «ظهور»، «ارتباط ایرانی»، «مأمور»، «خوش نشین»، «دوازدهم» و «آپارتمان روباز» است. برش هایی از کتاب احضاریه را در ادامه بخوانید: مهمان غریب چراتک می پری؟ چرا نمی آیی توی جمع؟ زائر کربلا که غریبی نمی کند. نمی دانم این جمله از کجا آمد نشست روی زبانم، آخر مهمان کسی هستم که خودش غریبی کشیده!

  معرفی کتاب شنود

سندرم حاج ناصر

 باز گمش کردم. دلم می خواست برایش دردودل کنم و بپرسم چرا فقط من باید این وسط مريض شوم و به آن حال بیفتم؟. شما که دکترید، راهنمایی ام کنید و بگویم دکترجان ! من فکر میکنم از شدت ضعف دچار مالیخولیا شده ام و به قول شما پزشک ها گرفتار سندرم حاج ناصر شده ام و ویروسی در ذهن من به فحش فعال شده است که هرچه پیش ترمی روم، سلول های بیشتری را از من در برمی گیرد. بفرما. سر و کله اش پیدا شد و این بار مشتی بادام ریخت توی مشتم و رفت. هیچ سؤالی نکرد. نپرسید «خوبی؟»، نگفت «تصمیمت چیست؟»، عين فرفره رفت. چهارده تا بادام بود. دستش را خواندم. حتما به نیت چهارده معصوم. می خورم . بسیارخوب. فحشت هم نمی دهم. چون این جا نجف است و علی هست و آه…

رازهای نهان

 علی گفته بود اگر خوب باشی، که هستی، همین طبیعت رازهای پنهانش را به تو بیشتر از دیگران برخواهد نمایاند. درخت ها، گل ها از تو دل ربایی می کنند. همین خاک، چنان رنگی از خود نشانت می دهد که چشم از آن برنمی توانی داشت. و آب، زینب عزیزم، آب، آن چنان برایت خودنمایی می کند که دیدنش عین آن است که تو را بشوید، عین آن که به گوارایی بنوشی اش.

امتیاز شما به این مقاله

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دو × 4 =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا