مناسبتی

هوش ملانصرالدین

پیامبر و ماه

گله ای فیل، گه گاه بر سرچشمه زلالی جمع می شدند و آنجا می خوابیدند. حیوانات دیگر هم از ترس فرار می کردند و مدت ها تشنه می ماندند. روزی خرگوش زیرکی چاره اندیشی کرد و حیله ای به کار بست. پیش فیل ها رفت و فریاد کشید: «ای شاه فیل ها! من فرستاده و پیامبر ماه تابانم. ماه به شما پیغام داد که این چشمه مال من است و شما حق ندارید بر سر چشمه جمع شوید. اگر از این به بعد کنار چشمه جمع شوید شما را به مجازات سختی گرفتار خواهم کرد. نشان راستی گفتارم این است که اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنید ماه آشفته خواهد شد. بدانید که این نشانه، درست در شب چهاردهم ماه پدیدار خواهد شد. پادشاه در شب چهاردهم ماه با گروه زیادی از فیل ها بر سر چشمه حاضر شدند تا ببینند حرف خرگوش درست است یا نه؟ همین که پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصویر ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد. شاه فیل فهمید که حرف های خرگوش درست است. از ترس پا پس کشید و بقیه فیل ها به دنبال او از چشمه دور شدند.

هوش ملانصرالدین

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود و یکی نقره. ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملانصرالدین را دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغ ملا رفت و گفت: «اگر دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.» ملانصرالدین پاسخ داد: «ظاهرا حق با شماست؛ اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم، شما نمی دانید! تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

نیکی به بدها

پارسایی می گفت: «خدایا! بر بدان رحمت فرست؛ که نیکان خود رحمتند و آنها را نیک آفریده ای، فریدون شاه که بر ضحاک پیروز شد و خود به جای او نشست، دستور داد خیمه بزرگ شاهی برای او در زمین وسیع ساختند، پس از آن که آن سراپرده زیبا و عالی تکمیل شد؛ به نقاشان دستور داد تا جمله ای را با خط زیبا و درشت در اطراف آن خیمه بنویسند و رنگ آمیزی کنند.

« ای خردمندان! با بدکاران به نیکی رفتار کنید تا به پیروی از شما راه نیکان را برگزینند.» بدان را نیک دار، ای مرد هوشیار! که نیکان خود بزرگ و نیکروزند.»

 الاغ نادان و زرنگ

روزی ملانصرالدین بار سنگینی از نمک بر پشت الاغش گذاشته بود و به شهر می برد تا آن را بفروشد. در مسیر به رودخانه ای رسیدند.

 الاغ نادان و زرنگ - امین یاوران

هنگام ردشدن از رودخانه، پای الاغ سُر خورد و درون آب افتاد. الاغ وقتی بیرون آمد بار نمک در آب حل شده بود و بارش سبک تر شده بود. روز بعد ملا و الاغ بار دیگر راهی شهر شدند و به همان رود رسیدند. الاغ به خاطر داشتن اتفاق دیروز خود را به درون آب انداخت و بار خود را سبک تر کرد. ملا که بسیار ناراحت شده بود با خود گفت: باید به جای نمک چیز دیگری برای فروش به شهر ببرد. فردای آن روز مقدار زیادی پشم بار الاغ کرد. هنگام گذشتن از رودخانه الاغ بار دیگر خود را به آب انداخت. اما وقتی بلند شد مجبور شد باری چند برابر قبل را تا شهر حمل کند!! از این رو بسیاری از مشکلات ما در زندگی ناشی از آن است که متوجه تغییرات نمی شویم و با استراتژی و الگوهای قدیمی به استقبال شرایط جدید می رویم.

صبر و تحمل در برابر نااهلان

گروهی از افراد بی پروا و بی بندوباره سراغ عارف وارسته ای آمدند و به او ناسزا گفتند و او را کتک زدند و رنجاندند. او نزد مرشد راه شناس خود رفت و از وضع نابسامان روزگار گله کرد. مرشد به او گفت: « ای فرزند! لباس عارفان، لباس تحمل و صبر است. حوصله داشته باش و ناگواری ها را با عفو و بزرگواری و مقاومت، بر خود هموار ساز »

دریای فراوان نشود تیره به سنگ

عارف که برنجد، تنگ آب است هنوز

 گر گزندت رسد تحمل کن

 که به عفو از گناه پاک شوی

ای برادر چو خاک خواهی شد

 خاک شو پیش از آن که خاک شوی

سه صافی

مردی به همسایه اش گفت: گوش کن می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت: همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: «قبل از این که تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای؟» مرد پرسید:

کدام سه صافی؟

– اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

گفت: «نه، من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.» سری تکان داد و گفت: «پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای؟ یعنی چیزی را که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد باعث خوشحالی ام می شود.» مردگفت: «فکر نکنم تو را خوشحال کند.» همسایه جواب داد: «گر مرا خوشحال نمی کند حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی برایم مفید است و به دردم می خورد؟» جواب داد: نه، به هیچ وجه! همسایه گفت: «پس اگر این حرف نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگه دار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.»

مزاحمت

جوانی به قصد مزاحمت به دختری پیام داد: «ممکنه خودت رو معرفی کنی؟» دختر گفت: «بله چرا ممکن نیست. من حوا هستم، از پهلوی تو آفریده شدم تا اذیتم نکنی و فراموشم نکنی قطعه ای از وجودتم. من هدیه الهی هستم که به تو ارزانی شد تا بعد از خروج از بهشت تنها و افسرده نباشی. وقتی دنبال همدم بودی مؤنس تنهایی تو شدم. من مادر، خواهر، دختر، و همسر شدم تا پایدار کیان خانوده ات باشم. من سوره نساء، مجادله، نور، طلاق و مریم هستم. من همانم که وقتی مادر شدم بهشت زیر پایم قرار می گیرد. من همانی هستم که نصف میراثت رو برام تعیین کردن، نه بابت کسر شأن، بلکه برای آن که تمام هزینه و امور مالی ام را تو عهده داری. من همانی هستم که پیامبرمون فرمود به زنان نیکی کنید. حال جناب محترم شما که هستی؟ جوان پاسخ داد: من توبه کننده به سوی الله هستم. آفرین به مادری که تو رو تربیت کرد.

امتیاز شما به این مقاله

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

17 + 16 =

دکمه بازگشت به بالا