داستان و حکایت

پیامبر رحمت

پیامبر رحمت

روی پشت بام نشسته بود، می دانست حوالی ظهر که می شود محمد برای نماز از این کوچه گذر می کند تا به مسجد برود. با خودش عهد کرده بود هر طور شده محمد را خشمگین کند تا چهره اش پیش مردم خراب شود. تحمل هر انسان حدی داشت و او می خواست صبر محمد را سرریز کند. به انتهای کوچه چشم دوخت ، مثل همیشه قامت سفید پوشش را دید که با گام های نرم و محکم به خانه اش نزدیک می شود. به در خانه که رسید خاکستر ها را حواله سرش کرد، بعد هم شکمبه های گوسفندی که تازه ذبح کرده بود. برای امروز استقبال خوبی بود. همان جا ایستاد تا صدای فریاد محمد را بشنود ، محمد (ص) اما ایستاد لباسش را تکاند، سربلند کرد و به چهره مرد یهودی که لبخند تمسخر آمیزی به لب داشت، نگاهی انداخت . با لحنی آرام سلامی گفت و راه مسجد را در پیش گرفت. دوستانش که شاهد ماجرا بودند خواستند چیزی بگویند و کاری کنند ، اما او اجازه نداد.

گرمای سوزان شهر . تن تب دار دیوار ها را سرخ تر می کرد. مرد با پیراهن بلند و سپید رنگ عربی با متانت و گام های آهسته و ارد کوچه باریکی شد.  به دیوار کاه گلی که رسید. قدم هایش آهسته تر شدند. از کنار پشت بام خانه گذشت،  اما اتفاقی که منتظرش بود نیفتاد اندکی ایستاد . سر گرداند و به پشت بام خانه نگاهی انداخت . کسی آن جا نبود. قدم هایش را تند کرد و به سمت مسجد رفت.

در چوبی بعد از چند لحظه باز شد. زن نگاهی به مرد انداخت  او را می شناخت. مرد گفت «دوست همسرش است .» همسری که بیمار بود. دوستی همسر یهودی اش با محمد امین ؟!

زن کنار رفت و مرد وارد حیاط خاکی شد. روشنی بی جان بیرون از پنجره توی اتاقک ولو شده بود و صورت خوابیده بیمار را روشن می کرد.

محمد (ص) بالای بستر بیمار نشست ، لبخند میهمان چهره اش شد. دهانش را به گوش مرد نزدیک کرد و آرام گفت: رفیق ما امروز به سراغ نیامد ؟! سراغش را از دوستان گرفتیم ، گفتند: بیمار است ، پس خودمان به عیادتش آمدیم.

بیمار یهودی ، انگار خواب دیده باشد، ابروانش را درهم کشید، اما چشم باز نکرد. اندکی گذشت ، مرد چشمانش را گشود تصویر تبسم شیرین محمد (ص) در قاب چشمانش نشت  . گویی رویا نبود، گرمای دست حضرت را که روی دستش حس می کرد نمی دانست چرا  لرزی سرتاپای وجودش را اشغال کرد و رعشه ای بر تنش افتاد.

بیمار یهودی شرم زده از حضور پیامبر (ص) نشست . باور نمی کرد که محمد (ص) بدون این که از رفتار زشتش یاد کند به عیادتش آمده و در خانه اش نشسته است. اشک هایش آرام آرام از کنار چشم ها سر می خوردند. صدای محمد (ص) که او را «برادر» می خواند و با او سخن می گفت جانش را از آرامشی بی انتها پر می کرد. خورشید در خانه اش بود، خودش را روی دست های حضرت انداخت، حالا مرد یهودی بود و دست نوازشگر محمد (ص) .

منبع : المصنف ، ج6، ص314.

تفسیر نمونه ، ج 24، ص371.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا